امسال تولد دو سالگی دانیال و ایران منزل باباجون برگزار کردیم . میخواستم تمامی فامیل و دعوت کنم که بعضی ها ازم خواستن بعد از ماه صفر جشن بگیرم ولی از اونجایی که من دوست دارم جشن تولد همون شب برگزار بشه یا اگه قراره زودتر یا دیرتر باشه حداکثر یک هفته باشه نه یک ماه این بود که شب تولد دانیال براش جشن گرفتیم . امسال تولد دانیال روز سه شنبه سیزدهم دی سوم جنیوری بود . بابایی از خونه بیرون نرفته بود و منتظر بود که دانیال و موقع فوت کردن شمع دو سالگیش ببینه. ما هم لپ تاپ و روشن کردیم و مستقیم روبه روی دانیال گذاشتیم تا بابا شاهد شادی کردن دانیال گلش باشه .دلم واست خیلی تنگ شده امیدوارم که این روزها زود بگذره و دوباره کنار هم جمع شیم. دانیال جشن تولد دو سالگیش خیلی مخصوص بود چون منزل باباجون بودیم و تمامی عزیزانمون حضور داشتن .
هدایای تولد دانیال :
وجه نقدی از طرف باباجون و مامانی و یه تفنگ
ماشین کنترلی و وجه نقدی از طرف خاله شیدا.
یه ماشین خیلی خوشگل از طرف دایی .
وجه نقدی از طرف عزیز جون.
و دفترچه حساب پس انداز و وجه نقدی از طرف من و بابا برای پسر قشنگم
البته یه ماشین خوشگل من و بابا برات در نظر گرفتیم که بعد از اینکه برگشتیم خونمون سه تایی باهم میریم برات میخریم.که لااقل خودت هم بتونی تو انتخابش سهیم بوده باشی.
امسال چون ایران بودیم و بردن بار اضافه برام کمی مشکل بود مامانینا ترجیح دادن که هدایاشون نقدی بهت بدن تا تو دفترچه بانکیت مبلغی پس انداز داشته باشی .
روز پنج شنبه هم مامان جونت برات تولد گرفته و همه عمه ها و عمو ها منتظر دیدنت هستن.
امسال دانیال دو تا شمع تولد و فوت میکنه .ایشالا که تنت سلامت باشه و زیر سایه بزرگترها به مراتب بالا برسی .
خوشبختیت آرزومونه.خنده هات روزافزون . دل کوچولوت همیشه شاد.
دانیال جونم تولدت مبارک
دانیالم عزیزم عشقم تو نو نهال زندگیمونی
با تولدت به خونمون گرمی و سرسبزی هدیه کردی
اسم قشنگت همیشه ورد زبونمونه
من و بابا بعد از خدا تو رو می پرستیم
با تو خاطره ها داریم از لحظه جنینی تا به حال
پسرم .قند عسلم دو سالگیت مبارک
بابایی و مامان شیرین
دوست داریم به وسعت آسمانها و هر چی رنگ سبزه روی زمین

هفته دومی که اینجا بودیم دانیال اسهال و تب 40 درجه گرفت . طوری که بیمارستان بستری شد و رفت زیر سرم . اصلا روی تخت نمیخوابید و گریه میکرد تمام ساعاتی که زیر سرم بود بغل باباش نشسته بود . هر نیم ساعت یک بار پوشکشو عوض میکردیم تو اون چند روز صورتش آب شده بود. بگردم برات مامانی

حرم امام رضا

میان همهمه برگ های خشک پاییز فقط تو ماندی که هنوز از بهار لبریزی
روزهای اخر پاییزت پر از خش خش آرزوهای قشنگ.
یلدا مبارک

این یک ماهی که با همسری و دانیال ایران بودیم به سفر و مهمون بازی گذشت . هر روز منزل یکی از اقوام دعوت بودیم . دانیال هم روز به روز ارتباطش با اطرافیان بهتر و قویتر میشد. پسرم حق داشت روزهای اول غریبی میکرد آخه جز مامان و باباش هیچکس و ندیده بود. تو این سفرمون خیلی کارهای مثبت انجام شد. خدا رو شکر.
سفر همسر عزیزم یک ماهه بود .ولی من و دانیال موندیم پیش مامان و بابا.شبی که همسری میخواست بره دانیال همش بغلش بود از کنارش تکون نمیخورد . همش خدا خدا میکردیم که موقع رفتن خواب باشه . تا اینکه در حین بازی تو بغل باباش خوابش برد و من هم از این صحنه زیبا یه عکس یادگاری گرفتم . همون موقع همسری میخواست بره فرودگاه از ما خواست که همراهش نریم .چون نمیتونست تو فرودگاه ازمون جدا بشه .ترجیح میداد که تو همون خونه ازش خداحافظی کنیم و مزاحم خواب دانیال نشیم. این بود که با یه بغض شدید که گلوم و داشت خفه میکرد از هم خداحافظی کردیم.بماند که قبل از اون چقدر تنهایی کنارش گریه کردم ... همسری رفت و ما هم به خانه پدری برگشتیم .ترجیح دادیم به خاطر سرمای شدید اونجا مدتی منزل پدری بمونیم . همسر عزیزم .مهربونم خدا پشت و پناهت .
دلم شور دانیال و میزنه خیلی به مامان و بابا عادت کرده وقتی برگردیم چقدر احساس خلا و تنهایی میکنه الهی دورش بگردم عزیز دلم.
به دانیال میگم دانیال جان بگو آب میگه با. میگم بگو قسطنطنیه میگه قسطنیه. میگم آب به اون راحتی و نمیتونی بگی اونوقت میگی قسطنطنیه.
کلماتی که جدیدا میتونه تکرار کنه .
سیب = بیب
انگور = گاگول
دانیال = دنی
نسرین = ننین
دایی = دادی
عمه = ممه 
شیدا = ایدا
باباجون = بابا جی
شیرین = نینین
سامیار (پسر دایی) همش میگه من دانیال و خیلی دوست دارم ولی اون منو دوست نداره آخه اسم بابا و مامانمو صدا میزنه ولی من و نه . بهش یاد بدید که اسم من و هم صدا کنه .حالا داریم باهاش تمریم میکنیم که بگه سام ولی دانیال میگه مام
جارو = جادو
عزیز =عزیز
علی = علی
نازی = نانی
آبی =آبی
براش مدلهای مختلف پازل و میگیرم در عرض 2دقیقه همش و میزاره سر جاشون و برای خودش دست میزنه .
رقص میکنه چه رقصی از این سر اتاق به اون سر با نوک پنجه انگار داره باله میرقصه.
یه دستش و میزاره روی مبل اون دستشو روی میز جلوی مبل اونوقت پاهاشو مییاره بالا تو هم قلاب میکنه و خودش و تاپ میده.
هر شب میاد تو اینترنت باباشو میبینه و براش بوس میفرسته.
این چند وقته تو کار سیتش ننشسته و عادت کرده تو ماشین آزاد هر جایی که دوست داره بشینه خدا به خیر کنه موقع برگشتن و دوباره نشستن تو جایگاه خودش
مامانی و باباجون و عاشق خودش کرده و بد جوری دلشون و برده همینطور میپره تو بغلشون و میبوستشون.
دوستان سایتی که عکس آپلود میکردم اینجا باز نمیشه اگه میشه یه سایت معرفی کنید تا با کلی عکس قشنگ از دانیال بیام.
سلام
اول از همه از روز پرواز مینویسم که کلی هیجان داشتیم. پروازمون BMI بود .تا رسیدیم فرودگاه اصلا تاخیر نداشتیم بلافاصله سوار شدیم .دانیال که اصلا تو هواپیماا نخوابید . با یه دختر همسن خودش که صندلی جلومون بودن بازی میکردن.ساعت 1 صبح بود که رسیدیم ایران. با استقبال مامانینا و کلی ازفامیل رو به رو شدیم از خوشحالی گوله گوله اشک میریختم. دانیال هم که واسه خودش میدوید اینور و اونور .آقا دانیال از وقتی اومده شدیدا بابایی شده .شاید اینجوری بیشتر حس امنیت میکنه. خلاصه از دیدن تمام فامیل کلی خوشحال شدم ولی با دیدن مامان و بابا خیلی بیشتر. بابای عزیزم و تو بغل گرفتم و تا تونستم هق هق گریه کردم البته دو تایی باهم گریه کردیم دوری از بابا و مامان عجیب برام سخته. خواهرای همسری و برادراش همگی اومده بودن .قرار بود که همون شب همگی بریم عروسی دختر خالمون مونا.همین طور قرار بود که از فرودگاه با مامانینا همگی بریم منزل مامان همسری که دایی سعید(برادرم) اومد در گوشم گفت مامان جون (بابای بابا)بعدازظهر فوت کرد .تو برو منزل ان همسری . ما صبح زود میریم تشییع بهشت زهرا. خیلی ناراحت شدم تازه اون موقع بود که متوجه شدم همشون لباسای مشکی پوشیدن.به بابا تسلیت گفتم و راهی منزل مامان همسری شدم. اونجا تمام فامیل که نتونسته بودن بیان فرودگاه تو خونه منتظرمون بودن. دانیال هم کلی براشون دلبری کرد .ازاین بغل به اون بغل میچرخید .پازلاشو ریخته بود وسط اتاق بازی میکرد. برای خودش دست میزد و به بقیه هم نگاه میکرد تا براش دست بزنن .خلاصه دانیال تا ساعت 7صبح همه رو سر کار گذاشته بود .در نظر داشته باشید که تا 7صبح بیدار بود .بچم ساعت خوابش بهم ریخته و همینطور خورد و خوراکش.
فردای اونروز غروب رفتیم خونه بابام. و از اونجایی که روز عید غدیر بله برون دختر عموی دانیال( مرجان) بود بابا ازمون خواست که تو مراسمشون شرکت کنیم .دانیال هم که از اول تا آخر تو بغل بابا بود. بنده خدا همسری از کمر افتاد. دانیال خیلی غریبی میکرد البته حق هم داشت چون زیاد تو مراسم شلوغ حضور نداشته بود.در ضمن شب عید غدیر به اتفاق بابایی و همسری و دانیال رفتیم آرایشگاه و موهای شاه پسرم و برای اولین بار کوتاه کردیم .مبارک باشه عزیز دلم.
هفته بعد از اومدنمون رفتیم مشهد برای ادای نذرمون .خاله شیدا هم همسفرمون بود. بلیط رفت و برگشتمون با قطار سریع السیر بود ولی تو قطار دانیال خیلی خسته شد و بیقراری کرد 7ساعت چسبیده بودبه بابا و بغل من هم نمیومد. بیرون از واگن ایستاده بودیم تا آرومش کنیم .یه گروهی از خبرنگاران روزنامه کیهان تو واگنمون بودن خیلی همراهیمون کردن تا آرومش کنن ولی هیچ فایده ای نداشت.یکی گربه میشد براش یکی هاپو میشد. بیرون از واگن همه باهاش آب بازی میکردن تا کمی بخنده ولی بعد از یک ربع دوباره شروع میکرد به گریه و جیغ های بنفش.خلاصه من هم که کاری از دستم بر نمیومد رفتم رو صندلیم نشستم و فقط گریه کردم . آخه هم ناراحت بودم واسه دانیال که 7ساعت داشت گریه میکرد. هم ناراحت برای همسری که 7ساعت تموم دانیال و بغل کرده بود و کمرش ازدرد خشک شده بود.بالاخره رسیدیم و همون موقع بلیط برگشتمون و کنسل کردیم و واسه برگشت بلیط هواپیما گرفتیم . فردای اونروز رفتیم زیارت و نذرمون و ادا کردیم و ناهار رو برادران کریم صرف کردیم . واقعا که بی نظیر بود.غیر از داستانی که تو قطار موقع رفت به مشهد داشتیم باقی سفر عالی بود خیلی خوش گذشت .
23 ماهگی گل پسرم هم مبارک تا 2سالگیت چیزی نمونده عشق مامان
این پست ادامه دارد
پرواز به سوی ایران
امروز از صبح زود در حال جمع آوری وسایل مورد نیاز بودیم و چمدانها رو بستیم . و همینطور یه خانه تکانی اساسی کردیم .دانیال هم که دنبال ما به این سمت به اوون سمت میدوید و شیطونی میکرد . پسر قشنگم من و بابا مرتب بهت میگیم میخواییم سوار هواپیما بشیم و بریم ایران. مامانی و باباجون و همه فامیلی منتظر دیدن تو هستن. ولی نمیدونم از حرفهای ما چیزی متوجه میشی یا تصوری داری یا نه . به هر حال ما فردا عازمیم از همین الان آغوشم بازه برای بوسیدن عزیزانم
بیست و دو ماهگیت مبارک دلبندم
عزیز دل مامان تا تولد دو سالگیت دو ماه بیشتر نمونده .
واسه خودت مردی شدی . تو کارای خونه کمکم می کنی . اگه هر چیزی از یخچال لازم داشته باشم حتما تو باید همراهیم کنی تا نزدیک کابینت برام بیاری . بعد من از لطفت تشکر میکنم و تو هم برای خودت دست میزنی. قربونت برم که همیشه خودت خودتو تشویق میکنی و می فهمی چه کاری خوبه و چه کاری بد.
موقع راه رفتن عادت داری خیلی بدوی و پاهات و رو زمین بکوبی . که این کار باعث شده همسایه طبقه پایینی از دستت شاکی بشه .
روز یکشنبه رفتیم Toys R us برات یه کوله خوشگل خریدیم همونجا کوله رو انداختی پشتت و شروع به دویدن کردی . یه جا بند نمیشدی که هر چی اسباب بازی بود از روی قفسه ها انداخته بودی پایین و بازی میکردی .خدا رو شکر اینجا هیچکس نسبت به شیطنت بچه ها تو زمینه ها هیچ واکنشی نشون نمیده و خیلی آزاد میتونن تخلیه احساسات داشته باشن. یه ساعت دیواری خیلی فانتزی واسه فریا خریدیم و رفتیم منزلشون. با فریا هم کلی بازی کردی و خوش گذروندی.
دندون سیزدهمت هم دراومد .
اینجا هوا کمی سرد شده و دانیال هم حتما وقتی میره بیرون باید کلاه بزاره سرش . چند روز پیش دستکششو پیدا کرده حالا تا میریم بیرون اول از همه باید دستکششو دستش کنه البته هوا در حد پوشیدن دستکش سرد نشده ها ولی دانیاله دیگه چه میشه کرد.
فقط نه روز دیگه مونده به رسیدن ... بوسیدن .آغوش عزیزان. نفس .عشق.هستی
خدایا عاشقتم .شکرت.


ع
