سلام .
با تاخیر فراوان روز مادر و اول از همه به مامان عزیزم و بعد از اون به همه مامانهای مهربون تبریک میگم.
خیلی وقته که فرصت نکردم بیام و از دانیال بنویسم . آخه پسر کوچولوی من تمام وقتم و گرفته به محض اینکه کامپیوتر و روشن میکنم از کنارش جم نمیخوره و میخواد همه کلیداشو یه انگشت بزنه. اینه که من فقط موقع صحبت کردن با مامانینا ترجیح میدم ازش استفاده کنم . موقع خواب بعداز ظهر دانیال هم بیشتر وقتم برای مطالعه میره . شبها هم که دانیال میخوابه خودم از خستگی زیاد کنارش بیهوش میشم.
در موردpre school دوستان سوال کرده بودن. اینجا بچه ها از 3 سالگی باید روزی سه ساعت سر کلاس حاضر باشن مثل پیش دبستانی میمونه ولی با این تفاوت که خیلی زودتر از ایران شروع میشه . 5سالگی هم که باید کلاس اول برن.
از روز اول که دانیال به مهد رفت بگم . من و بابایی شاه پسری و آماده کردیم و به اتفاق رفتیم تا منزل خانم پرستار . همسری گفت من داخل نمیام فقط تو برو . من و دانیال با هم رفتیم منزل ایشون .دانیال اولش خیلی خوب بود ولی به محض اینکه من خواستم ازش خداحافظی کنم پسرم بغض کرد گفت ماما نه نه . خانم پرستار گفت شما برو این کمی گریه میکنه که کاملا طبیعیه بعد خوب میشه من هم تا پنج دقیقه پشت در ایستادم و بهش نگاه کردم ولی داخل نرفتم . از خونه چند بار تماس گرفتیم باهاش که ببینیم دانیال وضع روحیش چطوره .ولی پرستار گفت همچنان گریه میکنه .سه ساعت بعد رفتیم دنبالش . وقتی به صورتش نگاه کردم احساس کردم صورت دانیال یه ذره شده .اصلا کبود شده بود بچم تمام ساعت و گریه کرده بوده و از گریه زیاد هم استفراغ . خیلی ناراحت شدم ولی پرستار گفت باید بیاد تا عادت کنه . وقتی رسیدیم خونه کمی ازش سوال کردم که فردا صبح هم میخوایم بریم اونجا دوست داری بریم ولی تا من اسم پرستار و به زبون میاوردم دانیال گریه میکرد و میگفت ماما نه نه .دستش و میگرفت دم دهنش و ادای حالت تهوع و رو درمیورد . اون روز کنار در خونه پرستار ازش عکس گرفتیم . یک ماه از اون روز بیشتر میگذره تا اون عکس و میبینه دستش و میگیره جلوی دهنش. این بود که احساس کردیم دانیال هنوز امادگی جدا شدن از ما رو نداره و باید کمی صبر کنیم . محیط child care فقط مخصوص 4 بچه ست . محیط آرومیه . پیش خودم گفتم بهتره که اگه دانیال قراره بیرون از محیط خونه باشه به nursery بره چون اونجا تعداد بچه ها بیشتره همینطور تعداد مربی ها . چند روز پیش با هم رفتیم و ثبت نامش کردیم .از اول سپتامبر کلاساش شروع میشه تا اون موقع کمی بزرگتر میشه شاید کمتر احساس دلتنگی کنه . البته به خاطر ثبت نامش دوبار رفتیم اونجا که دانیال خیلی ارتباط خوبی برقرار کرد حالا نمیدونم چون من باهاش بودم اینطور بوده .
از حرف زدنش بگم که هنوز هیچ پیشرفتی نداشته و خیلی براش نگرانم . چون نمیتونه منظورش و بفهمونه مرتب داد میزنه و یه جور دیگه خودش و تخلیه میکنه .
عاشق قطارشه و موقعی که من میخوام آشپزی کنم میارتش کنار گاز تا ازش بیاد بالا ببینه من چکار میکنم .کار خیلی خطرناکیه ولی هر چقدر باهاش صحبت میکنم انگار نه انگار. این قطارش الان حکم یه نردبون و برای دانیال بازی میکنه که ازش برای دسترسی به هر چیزی استفاده میکنه مثلا باز کردن در مایکرویو.
دوست داره من نقاشی بکشم و اون نگاه کنه بیشتر از همه دوست داره که دستشو بزاره رو کاغذ تا من عکس دستشو بکشم روزی صد بار این نقاشی تکرار میشه میشه گفت دفتر نقاشی دانیال پر شده از همین عکس.
علاقه مند به دیدن کارتون شده . کارتون مورد علاقه اش تام و جری و همینطور کارتون حسنی که مامانیش براش خریده بود.البته سریال عشق و جزا رو هم که من دنبال میکنم رو خیلی دوست داره .راس ساعت 5:30 میگه ماما ماممی(یاسمین) چه کنم که دانیال عاشق یاسمین شده.
یه چیزی که برام خیلی جالبه اینه که دانیال صحنه های روبوسیهای عاشقانه رو درک میکنه چون جلوی چشمهاشو میگیره دفعه اولی که این کار و کرد فکر کردم یه نوع بازیه براش ولی باهمسری خوب که دقت کردیم دیدیم این کارش تکرار میشه تو دیدن این جور صحنه ها.پسرم حجب وحیا داره
عاشق هواپیماست .مدتها کنار پنجره میشینه و به اسمون نگاه میکنه تا هواپیما میاد میگم ماما بیا.
دوست داره با لگوهاش بازی کنه بیشتر از همه برج درست میکنه . رنگ آبی و زرد وقرمز و یاد گرفته و بهم نشون میده .
یکی از کتابهاش شعر در مورد میوه هاست که از همه بیشتر شعر گیلاس و دوست داره . گوشواره های گیلاس روی درخت نشسته وقتی که چیدی اونو قورتش ندی با هسته.
یکی از بازیهاش اینه که از یک تا ده به فارسی و انگلیسی بشماریم.
دیروز با عمو ناصر و دوستش جسیکا که انگلیسیه رفتیم بیرون اول از همه به اصطبلش رفتیم تا اسبش و ببینیم دانیال که از ذوقش رو زمین بند نمیشد فکرش و کنید همینجوری تو شرایط عادی رو زمین بند نمیشه چه برسه به اینکه هیجان زده بشه دیگه... از اونجا هم رفتیم رستوران برای شام بیرون از رستوران یه باغ بزرگ بود که وسایل بازی برای بچه ها بود . دانیال با جیغ و داد میدویدبیرون میومد تو. تمام بچه ها رو دنبال خودش راه انداخته بود یه فسقل بچه میدوید بچه های دیگه با اون قد و بالاشون دنبال این . دیگه چه خبر شده بود اونجا .گفتم که الانه بیان ما رو از اینجا پرت کنن بیرون
هیجانش خیلی زیاده و گاهی قابل کنترل نیست مخصوصا تو فروشگاهها اگه از کالسکه بیاد پایین رو زمین بندنمیشه داد میزنه و به سرعت جت میدوه هر چی بدویم بهش نمیرسیم. میدونم که این اصلا خوب نیست و سر بیرون رفتن باهاش برای خرید کمی مشکل دارم .
خدایا شکرت واسه همه چی.
سلامتی و خیر و برکت تو زندگیامون موج بزنه. آمین


دانیال 27 ماهه من از هفته دیگه میخواد برهchild care دیروز دیا با مربیش اومد خونه .ازش دعوت کردیم که به منزل ما بیاد تا در رابطه با دانیال کمی باهاشون صحبت کنیم .چون دوست دارم دانیال بیشتر با هم سن و سالهای خودش در ارتباط باشه بلکه کمی از وابستگیش به من کاسته شه . دو رو تو هفته روزهای دوشنبه و چهارشنبه که با هم میریم children centre . از هفته دیگه روزهای پنج شنبه و جمعه از ساعت 9 تا 12 میره child care البته بدون من .امیدوارم که بتونم تحمل کنم همینطور تو عزیز دلم میدونم که خیلی برات سخته از من جدا باشی ولی همه تلاشم فقط برای خودته . اونجا تعداد بچه ها خیلی زیاد نیست .فقط 4 نفر هستن . این خیلی بهتره چون رسیدگی به بچه ها بیشتره . البته خانم مربی گفتن که من هر روز گزارش این سه ساعت و برای شما مینویسم و موقع تحویل دانیال بهتون میدم . امیدوارم که دانیال بتونه با مربیش و دوستهای جدیدش خوب ارتباط برقرار کنه.
در ضمن چون سال دیگه دانیال باید برهpre school از الان باید دنیال مدرسه خوب باشیم تا حالا سه تا مدرسه مناسب در نظر گرفتیم .فقط باید منتظر تماسشون باشیم برای بازدید از مدرسه.
پسر گلم الان یک هفته میشه که حالت خوب نیست . اسهال و استفراغ و تب و سرماخوردگی همگی هجوم اوردن سمت تو. هیچ دارویی رو هم که دکترها تجویز نکردن برای درمانت. فقط خوردن شیر و ممنوع کردن .تو هم که عاشق شیر بگردم که این چند روزه نتونستی چیزی بخوری همش بی اشتها بودی .
این روزها تا میبینی بابات میاد کنار من میشینه به یه بهانه میخوای ما رو از هم جدا کنی مثلا به من میگی فلان چیز و بده من. تا من از جام بلندمیشم تو میای و کنار بابا میشینی .تا برمیگردم بیام میبینم داری میخندی که موفق شدی به هدفت برسی.
اینجا هوا واقعا بهاری شده صبح که از خواب بیدار میشیم فقط دوست داریم با هم بریم بیرون و بگردیم .
خدای زیباییها شکر به خاطر همه چی
سیزده به در امسال گل پسرم 27 ماهه میشه . من و بابا عاشقتیییییییییییم
سال نو مبارک
سلام به همه عزیزانم .
سال 90 هم با همه قشنگیاش تموم شد . سالی که گذشت همه چی برامون به خوبی و خیر گذشت . خیلی کارهای مهم انجام دادیم . سفر طولانی و قشنگمون به ایران و دیدن عزیزانمون روحیمون دو چندان شاد کرد.
دانیال عزیزم روز به روز بزرگتر میشی و من هنوز فکر میکنم همون پسر بچه کوچولوی منی . عزیز دلم هنوز نمیتونی کلمات و خوب ادا کنی و بیشتر برای بیان کلمات داد میزنی و هزار مرتبه اسممو صدا میزنی تا به اون چیزی که میخوای برسی. ولی ماشالا هوش و استعدادت تو فهم همه مسایل عالیه . پازل بازیت حرف نداره . بیشتر از کارتون علاقه زیادی به سریالها داری.
خیلی دلتنگ مامانینا هستی . روزی چند مرتبه اسماشون و صدا میزنی وقتی میریم بیرون خرید انتظار داری بریم پیش اونها. ولی هر روز انلاین میشیم و همشون و میبینیم تا پسر گلم زیادی دلتنگ نشه . الان سبزی پلو کوکو ماهی شب عید و خوردی و خوابیدی قربونت برم خیلی بهت مزه کرده بود . نوش جونت. سفره هفت سین و چیدم و میخوام نمازم و بخونم . گفتم بیام و چند خطی از پایان سال نود بنویسم . و سال نو رو به همه دوستهای خوبم و فرشته های کوچولوشون تبریک بگم .
جا داره به دوست عزیزم صدف که با شنیدن خبر مادر شدنش یه دنیا خوشحال شدم و اشک شوق ریختم سال نو رو تبریک ویژه عرض کنم .
امیدوارم سال 91 و سالهای بعد از اون برای همگی خیر و سلامتی و برکت و شادی باشه .دوستون دارم یه دنیا.
سالگرد ازدواجمون مبارک
سلام به مهربون همسرم . سالگرد یکی شدنمون مبارک. خدا رو شکر میکنم که همسری به شایستگی تو دارم .امیدوارم که همیشه تنت سلامت ,لبت خندون , دلت شاد, جیبت پر پول ,سرت بالا,من و دانیال هم شاد و شنگول مثل پروانه دورت بچرخیم. بوس بوس بوس.
26 ماهگیت مبارک دلبندم
دانیالم ,عشق مامان بیست و شش ماهه شدی . الهی دورت بگردم . پسر شیطون و بلای من از دیوار راست بالا میره . آخ آتیش میسوزونی .بعضی ها میگن بیش فعالی نمیدونم والا من که تو دوران بارداریم نه قرص آهن نه قرص ویتامین مصرف نکرده بودم. ولی احتمالا به بابات رفتی. ایشالا تنت سلامتی باشه و شیطنت کنی . البته با مشاوره که صحبت میکردم . میگفت بچه ها باید شیطنت کنن اگه دیدید بچه آرومه اون نیاز به مشاوره داره چون داره تظاهر به آرومی میکنه تا اطرافیان ازش تعریف کنن که چه بچه خوبیه و شیطنت بچگانشو پشت یک نقاب مخفی میکنه.
این چند ماهی که ایران بودیم خیلی بهمون خوش گذشت . هر هفته منزل یکی از اقوام دعوت بودیم . یه بار به کنسرت گروه آریان رفتیم خیلی خوش گذشت . دانیال به سرزمین عجایب رفت و کلی لذت برد البته من و خاله شیدا هم چند برابر لذت بردیم چون تو همه بازیها دانیال و همراهی کردیم .
دیشب منزل دایی من(دایی مرتضی )دعوت بودیم . یه ببر بزرگ گوشه اتاقشون بود . زن دایی میگفت هیچ بچه ای تا به حال جرات نکرده به این ببر نزدیک بشه . دانیال اولین بچه ایه که داره بهش دست میزنه. دانیال رو ببره نشسته بودمیگفت پیتیکو پیتیکو. از اون طرف مامان بهش میگفت دانیال به چشمهای ببره نگاه کن دانیال هم یه موز برداشت و حمله کرد به ببره بنده خدا رو اینقده زد از اون طرف دهن ببره و داشت گاز میگرفت کلی ببره رو چلوند و ازش زهره چشم گرفت.به قول همه میگن دانیال خونه هر کی که میره از خودش خاطره میزاره. حالا هر وقت خاله شیدا عکس ها رو بریزه تو کامپیوتر عکس دانیال و آقا ببره رو میبینید.
به امید خدا هفته دیگه کنار همسریم دلم براش یه ریزه شده. کلی از خریدامون هنوز باقی مونده با اینکه بابا کلی از شیرینی ها و آجیل و خوراکیهای مورد نیاز و خریده ولی با اینحال تا روز آخر باید تو خیابونها و فروشگاهها بچرخیم.
عزیز دلم مامان بیست و پنج ماهگیت مبارک
امروز داشتم فیلم تولد 1سالگیت و میدیدم . قلقلی مثل نخود بودی یه وجبی قربونت برم الهی که تند تند راه میرفتی . از اینکه همه نشسته بودیم و فیلمت و تماشا میکردیم حسودی میکردی. فکر میکردی این یه نی نی دیگه ای که ما داریم باهاش بازی میکنیم.
داشت یادم میرفت از تولدی که مامان جون ( مامان بابا) برات گرفته بود یاد کنم . عمه ها و عموها همه جمع بودن .خونه رو هم برات تزیین کرده بودن . کیک تولدت هم یه خرس بود . کادوهای تولدت هم که کلی اسباب بازی بود به غیر از مامان جون که بهت وجه نقدی داد که برات تو دفترچه بانکیت گذاشتم . حالا نمیدونم بتونیم همه اسباب بازیها رو برات ببریم یا باید به چند تاییش بسنده کنیم
آخر هفته تولد دختر عمه شیماست. تو هم که ماشالا شیطون . نمیدونم چطوری کنترلت کنم. دو هفته پیش که منزل عمه فرشته بودیم از وقتی رسیدیم تا وقتی برگشتیم خونه مامانی داشتم دنبالت میدویدم که خرابکاری نکنی از صبح تا شب استرس داشتم. یعنی ما هر جا بخواییم بریم مهمونی این مشکل و دارم. هفته پیش رفتم به خونه دو تا از دوستهای گلم سعیده و فاطمه سر زدم. خیلی اصرار کردن که تو هم باشی ولی بهشون گفتم که اگه دانیال باشه من باید از وقتی میام دنبال دانیال راه برم و مواظبش باشم این بود که آقا پسر شیطونم موند پیش مامانی تا مامان شیرین بتونه بعد از 1سال و نیم دوستهای عزیزش و ببینه و بتونه دو کلام باهاش حرف بزنه . ببخشید پسرم که نتونستم با شما برم.
یک ماه دیگه بر میگردیم خونه پیش سنگ صبورم .مهربونم.دلم برات خیلی تنگ شده عزیز دلم .منتظر دیدن روی ماهتم .دوست دارم دوست دارم دوست دارم
امسال تولد دو سالگی دانیال و ایران منزل باباجون برگزار کردیم . میخواستم تمامی فامیل و دعوت کنم که بعضی ها ازم خواستن بعد از ماه صفر جشن بگیرم ولی از اونجایی که من دوست دارم جشن تولد همون شب برگزار بشه یا اگه قراره زودتر یا دیرتر باشه حداکثر یک هفته باشه نه یک ماه این بود که شب تولد دانیال براش جشن گرفتیم . امسال تولد دانیال روز سه شنبه سیزدهم دی سوم جنیوری بود . بابایی از خونه بیرون نرفته بود و منتظر بود که دانیال و موقع فوت کردن شمع دو سالگیش ببینه. ما هم لپ تاپ و روشن کردیم و مستقیم روبه روی دانیال گذاشتیم تا بابا شاهد شادی کردن دانیال گلش باشه .دلم واست خیلی تنگ شده امیدوارم که این روزها زود بگذره و دوباره کنار هم جمع شیم. دانیال جشن تولد دو سالگیش خیلی مخصوص بود چون منزل باباجون بودیم و تمامی عزیزانمون حضور داشتن .
هدایای تولد دانیال :
وجه نقدی از طرف باباجون و مامانی و یه تفنگ
ماشین کنترلی و وجه نقدی از طرف خاله شیدا.
یه ماشین خیلی خوشگل از طرف دایی .
وجه نقدی از طرف عزیز جون.
و دفترچه حساب پس انداز و وجه نقدی از طرف من و بابا برای پسر قشنگم
البته یه ماشین خوشگل من و بابا برات در نظر گرفتیم که بعد از اینکه برگشتیم خونمون سه تایی باهم میریم برات میخریم.که لااقل خودت هم بتونی تو انتخابش سهیم بوده باشی.
امسال چون ایران بودیم و بردن بار اضافه برام کمی مشکل بود مامانینا ترجیح دادن که هدایاشون نقدی بهت بدن تا تو دفترچه بانکیت مبلغی پس انداز داشته باشی .
روز پنج شنبه هم مامان جونت برات تولد گرفته و همه عمه ها و عمو ها منتظر دیدنت هستن.
امسال دانیال دو تا شمع تولد و فوت میکنه .ایشالا که تنت سلامت باشه و زیر سایه بزرگترها به مراتب بالا برسی .
خوشبختیت آرزومونه.خنده هات روزافزون . دل کوچولوت همیشه شاد.
دانیال جونم تولدت مبارک
دانیالم عزیزم عشقم تو نو نهال زندگیمونی
با تولدت به خونمون گرمی و سرسبزی هدیه کردی
اسم قشنگت همیشه ورد زبونمونه
من و بابا بعد از خدا تو رو می پرستیم
با تو خاطره ها داریم از لحظه جنینی تا به حال
پسرم .قند عسلم دو سالگیت مبارک
بابایی و مامان شیرین
دوست داریم به وسعت آسمانها و هر چی رنگ سبزه روی زمین


ع
